روش شکار شوهر توسط دخترها!

1-روش جوادی:
یه بار یه جایی که توی دید طرف باشه و بتونه با دو تا شلیک خودشو بهت برسونه یهو غش می کنی و ولو می شی کف زمین.پس از چند دقیقه هذیون گفتن راجع به اینکه پسر پسر اصغر قصاب اومده خواستگاریت اما تو نمی خواهی به اون شوهر کنی/ مثلا به ضرب آب قند به هوش می آیی و وقتی چشمت به طرف می افته یهو بغضت می ترکه و د گریه. وقتی خوب گریه هاتو کردی و پاشدی که بری طرف کلی اصرار میکنه که برسونت.اما از اون اصرار و از تو انکار.خلاصه راه می افتی که بری اما یجوری راه می ری که مطمئن بشی طرف می تونه تا خونتون تعقیبت کنه... تا اینجا تو کار خودتو کردی اما از اینجا به بعدش دیگه با اوس کریمه.

2-روش یاهو مسنجری:
این روش اخیرا کاربرد زیادی پیدا کرده و عمدتا هم به خاطر اینه که لازم نیست مستقیم توی چشمای طرف نگاه کنی و این برای آماتورها هم کمک خبلی بزرگیه.از ایکونهای گوگولی مگولی هم می تونی برای رسوندن مفهوم استفاده کنی.اما بدیشم اینه که بعضی وقتها توی چت یه سو تفاهم هایی پیش می آد که خر بیار و باقالی بار کن!!
نکته:این روش فقط وقتی کاربرد داره که مطلب بطور صریح ادا بشه اما به علت اینکه هیچ موجود اناثی اصولا این کاره نیست پس بهتره که اصلا قیدشو زد!

3-روش بچه خر خونی:
همون داستان جزوه و این که خودت واردی.
نکته:متاسفانه از اونجایی که مجموع دو متغیر زیبایی و خر خونی در مورد دختر جماعت همیشه یه مقدار ثابته بنابراین بهتر که روی این روش خیلی حساب نکنی!

4-روش خرکی:
جلوی یکی از این لندکروز سیاهها بوسش می کنی که بدونه بخاطر بد بخت کردنش همه کار می کنی.

5-روش مذهبی خفن:
چهل شب جمعه جلوی در خونتون رو جارو می کنی و آجیل مشکل گشا پخش می کنی . تو ی این مدت به هر چی امامزاده و صاحب کرامات هست متوسل میشی و نذر می کنی که اگه حاجتت روا شد هر شب تو سقا خونه آس مم تقی یه شمع روشن کنی ...ایشالا که حاجتتو میگیری.
نکته:خواهر التماس دعا

6-روش از ما بهتران:
لازم نیست کاری بکنی. فقط انتخاب کن!

7-روش بچه مثبت:
طرف و به یه کافی شاپ دعوت می کنیو اونجا خیلی معقول و منطقی مساله رو بهش می گی.اونم احتمالا یه فرصتی می خواد که فکر کنه و بعدشم ایشالا که بعله رو می گه.
نکته:تا حالا چیزی خنده دار تر از این شنیده بودی؟

8-روش عرفانی:
میری لب چشمه که آب بیاری می بینی از قضا اونم انجاست.یه جوری که انگار حواست نیستپات می خوره به کوزه طرف و کوزه خورد و خاکشیر می شه.بعد لپات گل می اندازه و با عجله کوزتو پر می کنی و میری. اینجاست که طرف با خودش فکر می کنه:
اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی
خلالصه خیالت تخت باشه که کارت درسته!
نکته:این روش در طی تاریخ امتحانشو بخوبی پس داده و بنا براین بسیاری از کارشناسان و صاحبنظران معتقدن که بحران امروز ازدواج در اثر لوله کشی شدن آب بوجود اومده.

9-روش لوس گری:
یه دفعه یه سوسک می بینی و بنا میذاری به جیغ! آ ی جیغ نکش کی بکش.طرف هم که وضع و اینطور می بینه به هر قیمتی شده سوسک و به دیار باقی می فرسته. حالا تو همچین تحویلش می گیری که انگار شیر شکار کرده! و بعدشم مثلال از ترس سوسک یه مدتی خودتو بهش می چسبونی و ازش جدا نمی شی! اگه کارا تا اینجا خوب پیش بره ما بقیش تضمین شدست.

10-روش شهرستانی:
یه بار با چشم گریون و تن لرزون طوری که طرف بشنفه برای دوستت درد دل می کنی که چطوری وقتی داشتی می اومدی یه پسره ی چشم نا پاک تو رو دید زده و بهت متلک پرونده. بعدشم هقی می زنی زیر گریه. اینجاست که دیگه رگ غیرت طرف باد می کنه و حساب یارو با کرام الکاتبینه!
نکته: اگه کار به خون و خونریزی نکشه می تونی روی موفقییت حساب کنی. اما اوصولا زندگی با این آدم توصیه نمی شه

  
نویسنده : امیر ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۸
تگ ها :


درخواست مشتری را همیشه جدی بگیرید!

بخش پونتیاک شرکت خودروسازی جنرال موتورز شکایتی را از یک مشتری با این مضمون دریافت کرد: «این دومین باری است که برایتان می نویسم و برای این که بار قبل پاسخی نداده اید، گلایه ای ندارم ؛ چراکه موضوع از نظر من نیز احمقانه است! به هر حال ، موضوع این است که طبق یک رسم قدیمی ، خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر بستنی بخورد. سالهاست که ما پس از شام رای گیری می کنیم و براساس اکثریت آرائ نوع بستنی ، انتخاب و خریداری می شود.

 

این را هم باید بگویم که من بتازگی یک خودروی شورولت پونتیاک جدید خریده ام و با خرید این خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه برای تهیه بستنی دچار مشکل شده است.

لطفا دقت بفرمایید! هر دفعه که برای خرید بستنی وانیلی به مغازه می روم و به خودرو بازمی گردم ، ماشین روشن نمی شود؛ اما هر بستنی دیگری که بخرم چنین مشکلی نخواهم داشت. خواهش می کنم درک کنید که این مساله برای من بسیار جدی و دردسرآفرین است و من هرگز قصد شوخی با شما را ندارم.

می خواهم بپرسم چطور می شود پونتیاک من وقتی بستنی وانیلی می خرم روشن نمی شود؛ اما با هر بستنی دیگری راحت استارت می خورد؟

مدیر شرکت به نامه دریافتی از این مشتری عجیب ، با شک و تردید برخورد کرد؛ اما از روی وظیفه و تعهد، یک مهندس را  مامور بررسی مساله کرد. مهندس خبره شرکت ، شب هنگام پس از شام با مشتری قرار گذاشت. آن دو به اتفاق به بستنی فروشی رفتند. آن شب نوبت بستنی وانیلی بود. پس از خرید بستنی، همان طور که در نامه شرح داده شد، ماشین روشن نشد!مهندس جوان و جویای راه حل ، 3 شب پیاپی دیگر نیز با صاحب خودرو وعده کرد. یک شب نوبت بستنی شکلاتی بود، ماشین روشن شد. شب بعد بستنی توت فرنگی و خودرو براحتی استارت خورد. شب سوم دوباره نوبت بستنی وانیلی شد و باز ماشین روشن نشد!

 

نماینده شرکت به جای این که به فکر یافتن دلیل حساسیت داشتن خودرو به بستنی وانیلی باشد، تلاش کرد با موضوع منطقی و متفکرانه برخورد کند. او مشاهداتی را از لحظه ترک منزل مشتری تا خریدن بستنی و بازگشت به ماشین و استارت زدن برای انواع بستنی ثبت کرد. این مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت زمان آنها، نکته جالبی را به او نشان داد: بستنی وانیلی پرطرفدار و پرفروش است و نزدیک در مغازه در قفسه ها چیده می شود؛ اما دیگر بستنی ها داخل مغازه و دورتر از در قرار می گیرند. پس مدت زمان خروج از خودرو تا خرید بستنی و برگشتن و استارت زدن برای بستنی وانیلی کمتر از دیگر بستنی هاست.

این مدت زمان مهندس را به تحلیل علمی موضوع راهنمایی کرد و او دریافت پدیده ای به نام قفل بخار(Vapor Lock) باعث بروز این مشکل می شود.

 

خودرو پس از خاموش شدن، به دلیل تراکم بخار در موتور و پیستون ها دیگر روشن نمیشد.

 

فکر می کنید اگه این اتفاق توی ایران رخ می داد، مسئولین مربوطه چیکار می کردن؟

  
نویسنده : امیر ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۸
تگ ها :


متنی کوتاه از دکتر علی شریعتی

وقتی من به دنیا اومدم پدرم ۳۰ سالش بود یعنی سنش ۳۰ برابر من بود وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من وقتی من ۳ ساله شدم پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر من وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم...

  
نویسنده : امیر ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٢
تگ ها :


داستان کوتاه!

 

 

 

استادى از شاگردانش پرسید  :چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟


چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم دادمی‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟


آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنین توضیح داد:

هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.

آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.
هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند

سپس استاد پرسید:
هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟
آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنندچرا؟
چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.
فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است

استاد ادامه داد:
هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرفمعمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

 

  
نویسنده : امیر ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۸
تگ ها :


کلک پیرمرد رند ایرانی به دختر آمریکائی!

در عصر جمعه یک روز پیر مردی ایرانی با یک دختر آمریکائی زیبا وجوانی در کنارش وارد یک طلا فروشی شدند.

پیر مرد ایرانی به طلا فروش گفت :یک حلقه مخصوص برای دوست دخترش می خواهد!

طلافروش موجودی هایش را گشت و یک حلقه سنگی ۴۰,۰۰۰ دلاری! آورد.

دختر جوان آمریکائی از هیجان چشمانش برق زد و تمام بدنش لرزید!

پیر مرد ایرانی حالت های او را دید و گفت ما آن را خواهیم گرفت.

طلا فروش پرسید مبلغش را چه جوری پرداخت می کنید!؟

پیر مرد ایرانی گفت بودن چک من اطمینان حاصل کنی.

خیلی خوب من آنرا الان خواهم نوشت و شما می توانید.روز دوشنبه به بانک زنگ بزنید و از صحت موجودی اطمینان حاصل کنید و من حلقه رو در عصر روز دوشنبه تحویل خواهم گرفت.

بعد از ظهر  روز دوشنبه طلافروش با عصبانیت شدید به پیر مرد زنگ زد وگفت:

در حساب شما هیچ موجودی وجود ندارد!

پیر مرد جواب داد من می دونم اما تو می تونی تصور کنی من چه جمعه ای داشتم!!؟

 

  
نویسنده : امیر ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٥
تگ ها :


افتخارات تمدن 2500 ساله!!!

اولین مردمان جهان که نخ به سکه می‌بستند و در داخل تلفن‌های عمومی می‌انداختند، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که توانستند از کارتهای اعتباری تلفن‌های عمومی استفاده کنند، بدون آنکه اعتبار آن کم شود، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که نوشابه‌های تقلبی ساختند، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که در اولین صادرات به کشورهای شمالی ایران به جای حنا، خاک رنگی فروختند، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که کشف کردند دروغگویی و ریا و کلک‌بازی برای موفقیت ضروری است، ایرانیان بودند!
اولین مردمان دنیا که همزمان هم مایل هستند گرمشان شود و هم سردشان ایرانیان بودند، چون همزمان با روشن کردن بخاری، پنجره‌ها را هم باز می‌کنند!
اولین مردمانی که در گروه کم‌توسعه‌ترین کشورهای دنیا قرار دارند ولی ادعا و توقع برترین مردمان دنیا را دارند ، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که فقط به گذشته بسیار بسیار دور خود افتخار می‌کنند ولی چیزی در ۵۰۰ سال اخیر برای دنیا نداشته‌اند ، ایرانیان بودند!

  
نویسنده : امیر ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۸
تگ ها :


طنز خواندی سفر یک فرشته به ایران با IRAN AIR

فرشته ای تصمیم میگیرد که تعطیلات تابستانی را در سرزمین تاریخی ایران بگذراند،بنابراین خود را به شکل یک توریست درمی آورد و یک بلیط هواپیما ازطریق معجزه غیبی برای خود جور میکند تا مجبور نباشد منت حضرت ایوب را بکشد که صبر او را قرض بگیرد و از سنگ صبور او مدد جسته تا چند ماه در لیست انتظارخرید بلیط  هواپیمای ایران ایر قرار گیرد. بعد از تهیه بلیط به فرودگاه میرود تا سوار یک فروند هواپیمای باستانی ایران ایر شود وبه مقصد ایران، سرزمین باستانی حرکت کند. خوشبختانه بعد از پنج ساعت تاخیرهواپیمای ایران ایر صحیح و سالم سر میرسد و فرشته مشتاق همراه دیگرمسافرها، داخل هواپیمای ویران ایر، ببخشید اشتباه شد، ایران ایر می شوند تابه مقصد تهران پرواز کنند.

داخل هواپیما را دود گرفته بود، فرشته کمی می ترسد ولی میهماندار به او توضیح میدهد که جای هیچ نگرانی نیست زیرا بخار کولر گازیهای هواپیماهای روسی شبیه دود و مه می باشد. همه مسافران کمربندهای ایمنی را می بندند و منتظر پرواز هواپیما می شوند ولی هواپیمای غول پیکر از جایش تکان نمی خورد! فرشته از میهماندار علت تاخیر را می پرسد و میهماندار هم خیلی روشن و واضح شرح میدهد که با توجه به حدیث شرعی که می فرماید: "النظافت من الایمان" مسئولان محترم هواپیما به نیت تمام مسافران، در حال دادن غسل میت به هواپیما هستند تا اگر خدائی نکرده هواپیما در آسمان پنچر شود و سرنگون گردد، لااقل با هواپیمای تمیز در صحرای محشر حاضر شوند.

بالاخره چند ساعت بعد هواپیمای باستانی ولی بسیار تمیز ایران ایر در حالیکه چند تا ماشین آتش نشانی و چند تا آمبولانس هم آنرا تا آخرین لحظه بلند شدن از زمین اسکورت می کردند به حرکت درمی آید. فرودگاه میزبان می خواهد که لااقل یک فروند هواپیمای آبپاش، هواپیمای ایرانی را تا مقصد تهران همراهی کند تا اگر خدائی نکرده هواپیمای ایران ایر در آسمان آتش بگیرد آنرا خاموش کند ولی مسئولان ایران ایر می گویند که لازم نیست، زیرا هواپیمای ایران ایر به تمام تجهیزات آتش خاموش کن من جمله آفتابه های آبپاش مجهز می باشد.

هواپیما با وقار تمام در حال پرواز بود و میهمانداران هم در حال توزیع روزنامه های ساخت وطن بودند. فرشته هم یکی از روزنامه ها را برمی دارد و مشغول خواندن می شود.در صفحه اول نوشته است: "بعلت تحریم اقتصادی آمریکا علیه ایران، هواپیمائی ایران ایر قادر نیست قطعات یدکی هواپیما خریداری کند". در صفحه بعدی نوشته است: "هواپیمای سوپر جت صائقه، ساخت ایران از نظر تکنولوژی برابرهواپیمای اف 18آمریکائی می باشد". فرشته بسیار خوشحال می شود و با خود می گوید: به درک که آمریکا قطعات یدکی به ایران نمی دهد، اگر ایران می تواند هواپیمای بسیار پیشرفته هم سطح اف 18 بسازد، آیا قادر نخواهد بود چند تا قطعه یدکی ناقابل برای هواپیما بسازد ؟

فرشته سرش را بلند می کند و می بیند که یکی از موتورهای هواپیما آتش گرفته است. فوراً جریان را به میهماندار تعریف می کند و میهمان دار هم با تاسف فراوان می گوید:" متاسفانه مهندسان پرواز قادر نیستند کاری انجام دهند". همه مسافران بسیار ناراحت و درمانده بودند. خوشبختانه یک آخوند بسیار با سواد هم در بین مسافران نشسته بود. آخوند باسواد از جایش بلند می شود و به مهندسان پرواز توصیه میکند تا خونسردی خودشان را حفظ کنند و زمام کنترل هواپیما را به او بسپارند! سر مهندس هواپیما    می پرسد:"مگر شما از فن هوانوردی اطلاع دارید؟" آخوند با سواد جواب میدهد: " بله، یک مدتی در حوضه! مسئول دعای جعفر طیار بوده ام". مسافران بسیار خوشحال می شوند که آن آخوند باسواد در بین آنان است.

آخوند باسواد، با دقت تمام، آتش موتور هواپیما را بررسی می کند و می گوید که مقدارآتش زیاد نیست و تقریباً به اندازه آتش یک منقل می باشد، بنابراین از مسافران هواپیما درخواست میکند که یک صلوات بفرستند تا آتش خاموش شود. مسافران، محض محکم کاری سه تا صلوات بلند می فرستند ولی متاسفانه آتش موتور هواپیما خاموش نمی شود. مسافران می گویند:" حاج آقا آخوند، آتش خاموش نشد!" آخوند باسواد می گوید: "بنظر میرسد که شدت آتش بیشتر از آنی باشد که با صلوات خاموش شود". مسافران درمانده شروع به گریه می کنند. آخوند باسواد میگوید: " بگذارید دعای آیة الکرسی را امتحان کنیم". آخوند باسواد شروع به قرائت دعای آیةالکرسی میکند ولی متاسفانه آتش خاموش نمی شود. مسافران    می گویند: " حاج آقا آخوند، آتش بازهم خاموش نشد!" آخوند میگوید: " این بدان معناست که شدت آتش بسیار زیاد است، پس باید دعای جعفر طیار را خواند". همه، آخوند را در خواندن دعای جعفر طیار همراهی می کنند. درست در همان لحظه، آتش به موتور دیگر هواپیما سرایت میکند. آخوند با سواد     می گوید:" دست نگه دارید مثل اینکه دعا را اشتباهی خواندیم زیرا شدت آتش بیشتر شد. مسافران و مهندسان پرواز همه ناامید و وحشت زده می شوند. آخوند باسواد همه را به آرامش دعوت می کند و    می گوید:" این دفعه دعای جوشن کبیر را می خوانیم" همه مسافران آخوند را در قرائت دعای جوشن کبیر همراهی می کنند. لحظه ای بعد هواپیما تعادل خود را از دست می دهد. مسافران می گویند:" حاج آقا آخوند، آتش باز هم خاموش نشد".  آخوند با سواد می گوید:" باید دعای یا مقلب القلوب والابصار را بخوانیم". همه مسافران آخوند را درقرائت دعا همراهی می کنند. ناگهان صدائی شبیه صدای انفجار از پشت هواپیما بگوش می رسد.یکی از مسافران که بیشتر از همه حول شده بود می گوید:" چطور است دعای ونکهة وذوجة رو بخوانیم". آخوند باسواد میگوید:" آخه مرد حسابی مگر وانکهة وذوجة دعا     می باشد؟ هر متن عربی که دعا نمی باشد".مسافران میگویند:" حاج آقا آخوند، آتش باز هم خاموش نشد".آخوند باسواد میگوید:" دعای کمیل را می خوانیم" مسافران به اتفاق آخوند دعای کمیل          می خواندند که ناگهان هواپیما تکانهای شدید می خورد. یکی از مسافران بسیار وحشت زده میگوید:      " حاج آقا اون دعای مخصوص زلزله چی بود؟" بتدریج ارتفاع هواپیما کم می شود. آخوند می گوید دعای زلزله را فراموش کن، همگی با من تکرار کنید : " انا لله و انا الیه راجعون". درست در همان لحظه، خلبان هواپیما را بر روی باند فرودگاه می نشاند. همه مسافران از زن و مرد گرفته آخوند باسواد را بغل  می کنند و از اینکه هدایت هواپیما را در بدترین شرایط ممکن، به نحو احسن بعهده گرفته بود تشکر و قدردانی می کنند.

مسافران به سرعت از هواپیما خارج می شوند. بلندگوی فرودگاه می گوید :" هواپیمای ایران ایر صحیح و سالم به زمین نشست. لطفاً مسافران سالن انتظار جهت سوار شدن به هواپیمای فوق، آماده شوند!"

 فرشته به سرعت به مرکز شهر میرود تا از مکانهای زیبای شهر دیدن کند! می بیند که مردم در حال تظاهرات هستند.

فرشته می پرسد: " برای چی جمع شده اید؟"

مردم تهران می گویند: "ما آزادی می خواهیم".

فرشته می پرسد: "مگر چه چیزی کم دارید؟"

پسران تهرانی می گویند: "به ما اجازه دهند گوشواره بزنیم" و دختران تهرانی می گویند: " به ما اجازه دهند به تماشای مسابقات ورزشی برویم".

فرشته از تهران به تبریز می رود. می بیند مردم در حال تظاهرات هستند.

فرشته می پرسد: " شما هم گوشواره برای پسرا و اجازه تماشای مسابقات ورزشی واسه دخترا           می خواهید؟"

مردم تبریز با تعجب می پرسند: "گوشواره برای مردا یعنی چه ؟!"

فرشته می پرسد: " پس شما برای چی جمع شده اید"؟

مردم تبریز می گویند: " ما یک مترو برای حل معظل ترافیک می خواهیم!"

فرشته به اردبیل می رود. می بیند که مردم در حال تظاهرات هستند.

فرشته : " شما هم مترو برای حل معظل ترافیک می خواهید؟"

مردم اردبیل: " مترو یعنی چه؟"

فرشته : " پس شما برای چی جمع شده اید؟"

مردم اردبیل: " ما یک شبکه برق اضطراری برای فرودگاهمان می خواهیم. زیرا فرودگاه ما با نور آفتاب روشن می شود و وقت غروب آفتاب، باید فرودگاه را ببندیم!!!"

فرشته به کردستان می رود. می بیند مردم در حال تظاهرات هستند.

فرشته : "شما هم برق برای فرودگاه می خواهید؟"

مردم کردستان: " برق یعنی چه؟ "

فرشته: " پس شما برای چی جمع شده اید؟"

مردم کردستان: "ما مدرسه برای بچه هایمان می خواهیم".

فرشته به لرستان می رود. می بیند مردم در حال تظاهرات هستند.

فرشته: "شما هم مدرسه می خواهید؟"

مردم لرستان: "مدرسه یعنی چه؟"

فرشته: " پس شما برای چی جمع شده اید؟"

مردم لرستان: " ما آب لوله کشی می خواهیم".

فرشته به خوزستان می رود. می بیند مردم در حال تظاهرات هستند.

فرشته: "شما هم آب لوله کشی می خواهید؟"

مردم خوزستان: " لوله کشی یعنی چه؟"

فرشته: " پس شما برای چه جمع شده اید؟"

مردم خوزستان: "ما آب شیرین برای نوشیدن می خواهیم".

فرشته به بلوچستان می رود. می بیند مردم در حال تظاهرات هستند.

فرشته: "شما هم آب شیرین برای نوشیدن می خواهید؟"

مردم بلوچستان: "شیرین یعنی چه؟"

فرشته: " پس شما برای چه جمع شده اید؟"

مردم بلوچستان: "ما فقط آب برای نوشیدن می خواهیم".

فرشته به بندر ترکمن می رود. می بیند مردم در حال تظاهرات هستند.

فرشته: "شما هم آب نوشیدن می خواهید؟"

مردم ترکمن: "خواستن یعنی چه؟"

فرشته: "پس شما چرا تظاهرات می کنید؟"

مردم ترکمن: "ما تظاهرات نمی کنیم، چون جائی برای نشستن نداریم بناچار سر پا مانده ایم".

فرشته به اصفهان می رود. در نهایت خوشحالی می بیند که مردم آنجا همه چیز دارند. برق اضطراری برای فرودگاه بین المللی، مترو، مدرسه، دانشگاه، آب لوله کشی، کارخانجات صنعتی استراتژیک، خانه برای زندگی و....

فرشته با خود می گوید: خدا را شکر که اینجا همه چیز مهیا است. در همان لحظه چشمش به تظاهرات مردم می افتد.

فرشته با تعجب از مردم اصفهان می پرسد: "شماها دیگر چرا تظاهرات می کنید؟ شما که همه چیز دارید، شما باید جشن بگیرید".

مردم اصفهان می گویند: "ما هم کیک زرد برای جشن می خواهیم". 

 

  
نویسنده : امیر ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۸
تگ ها :


دکتر و کمردردهای ناموسی !

یه روز صبح یه مریض به دکتر جراح مراجعه میکنه و از کمر درد شدید شکایت میکنه .

دکتر بعد از معاینه ازش میپرسه: خب، بگو ببینم واسه چی کمر درد گرفتی؟

مریض پاسخ میده: «من برای یک کلوپ  شبانه کار میکنم. امروز صبح زودتر به خونه ام  رفتم و وقتی  وارد آپارتمانم شدم، یه صداهایی  از اتاق خواب شنیدم! وقتی وارد  اتاق شدم، فهمیدم که یکی با همسرم بوده!!! دربالکن هم باز بود. من سریع دویدم  طرف بالکن،ولی کسی را اونجا ندیدم. وقتی  پایین را نگاه  کردم، یه مرد را دیدم که می دوید و در همان حال داشت لباس می پوشید. من یخچال را که روی بالکن بود گرفتم و  پرتاب کردم به طرف اون!! دلیل کمر دردم هم  همین بلند کردن یخچاله.

مریض بعدی دکتر بهش میگه: به نظر می رسید که تصادف بدی با یک ماشین داشته.مریض  قبلیِ من  بد حال به نظر می رسید، ولی مثل  اینکه حال شما خیلی بدتره! بگو  ببینم چه اتفاقی برات افتاده؟ 

مریض پاسخ میده: باید بدونید که  من تا حالا بیکار بودم و امروز  اولین روز کار  جدیدم بود. ولی من فراموش کرده بودم که ساعت را کوک کنم و برای همین هم نزدیک  بود دیر کنم. من سریع از خونه زدم بیرون و در همون حال هم داشتم لباسهام را می پوشیدم، شما باور نمی کنید؛ ولی یهو یه یخچال از بالا افتاد روی سر  من!

وقتی مریض سوم میاد به نظر میرسه که حالش از دو مریض قبلی وخیمتره.

دکتره در حالی که شوکه شده بوده دوباره میپرسه: از کدوم جهنمی فرار کردی؟!

خب، راستش توی یه یخچال بودم که یهو یه نفر اونو از طبقه ی سوم  پرتاب کرد پایین

  
نویسنده : امیر ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٢
تگ ها :


پنج حکایت خواندنی !

حکایت اول :

مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت. او پس از
30 سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شرکت
درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با او
تماس گرفتند. آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند و هیچ کسی
نتوانسته بود اشکال را رفع کند.
بنابراین، نومیدانه به او متوسل شده بودند که در رفع بسیاری از این مشکلات
موفق بوده است. مهندس، این امر را به رغبت می پذیرد. او یک روز تمام به وارسی
دستگاه می پردازد و در پایان کار، با یک تکه گچ علامت ضربدر روی یک قطعه مخصوص
دستگاه می کشد و با سربلندی می گوید: «اشکال اینجاست!»
آن قطعه تعمیر می شود و دستگاه بار دیگر به کار می افتد. مهندس دستمزد خود را
50000 دلار معرفی می کند. حسابداری تقاضای ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفی
می کند و او بطور مختصر این گزارش را می دهد: «بابت یک قطعه گچ: 1 دلار و بابت
دانستن اینکه ضربدر را کجا بزنم: 49999 دلار»

 


سه قطعه معیوب در هر 10000 قطعه
حکایت دوم :
درباره کیفیت محصولات و استانداردهای کیفیت در ژاپن بسیار شنیده اید. این
داستان هم که در مورد شرکت آی بی ام اتفاق افتاده در نوع خود شنیدنی است. چند
سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به
ژاپنیها بسپارد. در مشخصات تولید محصول نوشته بود: سه قطعه معیوب در هر 10000
قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است. هنگامیکه قطعات تولید شدند و برای آی
بی ام فرستاده شدند، نامه ای همراه آنها بود با این مضمون «مفتخریم که سفارش
شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم. برای آن سه قطعه معیوبی هم که
خواسته بودید خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آنها را هم ساختیم. امیدواریم
این کار رضایت شما را فراهم سازد.»
 


حکایت سوم :

خود ارزیابی
پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه
رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه
پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.
پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به
من بسپارید؟»
زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»
پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.»
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را
هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر
خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های
او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر
اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی
هستم که برای این خانم کار می کند.»
 


حکایت چهارم :

مار را چگونه باید نوشت؟
روستایی بود دور افتاده که مردم ساده دل و بی سوادی در آن سکونت داشتند. مردی
شیاد از ساده لوحی آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت می کرد. برحسب
اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلکاری های شیاد شد و او را
نصیحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می کند. اما مرد شیاد
نپذیرفت. بعد از اتمام حجت
٬ معلم با مردم روستا از فریبکاری های شیاد سخن گفت و
نسبت به حقه های او هشدار داد. بعد از کلی مشاجره بین معلم و شیاد قرار بر این
شد که فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود کدامیک
باسواد و کدامیک بی سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده گرد
آمده بودند تا ببینند آخر کار، چه می شود.
شیاد به معلم گفت: بنویس «مار»
معلم نوشت: مار
نوبت شیاد که رسید شکل مار را روی خاک کشید.
و به مردم گفت: شما خود قضاوت کنید کدامیک از اینها مار است؟
مردم که سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شکل مار را شناختند و به
جان معلم افتادند تا می توانستند او را کتک زدند و از روستا بیرون راندند.

 


شرح حکایت :
اگر می خواهیم بر دیگران تأثیر بگذاریم یا آنها را با خود همراه کنیم بهتر است
با زبان، رویکرد و نگرش خود آنها، با آنها سخن گفته و رفتار کنیم. همیشه نمی
توانیم با اصول و چارچوب فکری خود دیگران را مدیریت کنیم. باید افکار و مقاصد
خود را به زبان فرهنگ، نگرش، اعتقادات، آداب و رسوم و پیشینه آنان ترجمه کرد و
به آنها داد

 


حکایت پنجم :

آیا نقطه ضعف می تواند نقطه قوت باشد؟
کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود برای تعلیم
فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک
قهرمان جودو بسازد. استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند
فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی
بدنسازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد.
بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار میشود. استاد
به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک
فن کار کرد. سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان، با
آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد. سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین
باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود. وقتی مسابقات به پایان رسید،
در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت: دلیل
پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت
همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن
دست چپ حریف بود، که تو چنین دستی نداشتی
...

  
نویسنده : امیر ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٢
تگ ها :


جغرافیاى خانم ها و آقایون

جغرافیاى خانم ها

خانم ها در سن ۱۸ تا ۲۱ سالگى ، مانند آفریقا یا استرالیا هستند : نیمه کشف شده، وحشى، با  زیبایى هاى افسون کننده ى طبیعى.

در سن ۲۱ تا ۳۰ سالگى، مثل امریکا یا ژاپن هستند: کاملا کشف شده، بسیار توسعه یافته، آماده براى معامله، مخصوصا معامله با پول نقد یا اتومبیل .

در سن ۳۰ تا ۳۵سالگى، مانند هند یا اسپانیا هستند: بسیار داغ، آسوده خاطر و آرام، و آگاه به زیبایى هاى خود.

بین سن ۳۵ تا ۴۰ سالگى، مانند فرانسه یا آرژانتین هستند: بدین معنا که اگر چه ممکن است در جریان جنگ نیمه ویران شده باشند، اما هنوز جاهاى بسیارى براى تماشا دارند .

در سن ۴۰ تا ۵۰ سالگى، مثل یوگسلاوى یا عراق هستند: جنگ را باخته اند. هنوز گرفتار اشتباهات پیشین اند. و به باز سازى کامل نیاز دارند .

بین ۵۰ تا ۶۰ سالگى، مانند روسیه یا کانادا هستند: بسیار پهناور، آرام و مرز ها بدون مرزبان، اما  سرماى زیاد، خلایق را از آنان می رماند..

در سن ۶۰ تا ۷۰ سالگى، مانند انگلستان یا مغولستان اند: با یک گذشته ى درخشان و بدون آینده .

بعد از ۷۰ سالگى، شبیه آلبانى یا افغانستان اند: همگان میدانند که در کجایند، اما هیچکس به  سراغ شان نمى رود.

 

جغرافیاى آقایون
از ۱۸ تا ۵۰ سال مثل ایران راهنما و حلال مشکلات دنیا ولی در کار خود مانده .

در سن۵۰ تا ۶۵ سالگى، مانند کشورهای تازه استقلال یافته شوروی سابق: با یک گذشته ی  درخشان.

بعد از ۶۵ سالگى، شبیه عربستان هستند: همگان فقط به خاطر مال و ثروت به آنها احترام می گذارند 

 

  
نویسنده : امیر ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٥
تگ ها :


< width='100' height='40'
border="0"